حكيم زجاجى
177
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بدانست حجاج كان بىنظير * به كرمانزمين است مانند تير 40 فرستاد مردى به كرمانزمين * بر شاه كرمان به دل پر ز كين چو بشنيد سردار كرمان پيام * فرستاد نزد سعيد همام كه برخيز و پنهان ز كرمان برو * مكن خويشتن را به محنت گرو بشد نامور آذربايگان * به نزد بزرگان و پرمايگان وزآنجا به دربند خزران شتافت * كز آن سختتر هيچجايى نيافت 45 يكى سال مهتر به دربند بود * جدا از زن و خويش و پيوند بود درآن بوم و برزن دلش تنگ شد * در آن شهر بىرنگ و بىسنگ شد سوى مكه شد نامبرده سعيد * مجاور همىبود تا روز عيد گه موسم از خانه آمد برون * خبر شد به حجاج ريزندهخون چو بشنيد حجاج نام سعيد * فرستاد نامه به پيش وليد 50 كه قومى گريزندگان از نهان * پراكنده بودند گرد جهان كنون در حرم باز جمع آمدند * فروزنده مانند شمع آمدند مبادا كه آن مردم چارهساز * پروبال گيرند و گردند باز يكى نامه بنويس پيش امير * به مكه كه آن مردمان را بگير ببند و به نزدم فرست از نهان * كه هستند يكيك بلاى جهان 55 در آن نامه از پنج تن ياد كن * درون خراب من آباد كن يكى زآن عطا بن رباح « 1 » دلير * كه در جنگ با ما بدى همچو شير دگر عمر دينار با فر و سنگ * كه بد روز [ حمله ] چو غران پلنگ سديگر مجاهد كه چون او سوار * نبود و نباشد به صد روزگار چهارم سعيد است پور جبير * كه در جنگ بداختر تيزسير 60 همان پنجمين طلق پور حبيب * كه خونريزتر بد ز بدرگ شبيب يكى نامه از بهر كار سعيد * نبشت از سر كين به خالد وليد كه بد مير برمكيان نامدار * چو برخواند آن نامهء كامكار هم اندر زمان جمله را بند كرد * دو تن را رها كرد آن شيرمرد
--> ( 1 ) عطاء بن ابى رباح